شَرونکوِی: سگ زرد
Sharnokhoi: The Yellow Dog
پسری جوان به نام شَرونکوِی با نامزدهاش گارالمّا در حاشیه شهر اولان-اوده آواره است. او از خانه فرار کرده است زیرا والدینش با ازدواج با شَرونکوِی مخالفت کردهاند. گارالمّا باردار است. ناگهان در راه بازگشت مرد عجیبی را در خیابان پر رفت و آمد میبیند—سوار برخ horseman با زره باستانی هونها بر اسب سیاه و با سلاحها. گارالمّا احساس بیماری میکند و پزشکان بیمارستان محلی قادر به تشخیص دقیق نیستند و مدام آزمایش انجام میدهند و داروهای آرامبخش قوی تزریق میکنند. شَرونکوِی با بیمار دیگر بیمارستان روبهرو میشود، مردی بودایی که سعی میکند به شَرونکوِی توضیح دهد که پزشکان نمیتوانند به همسرش کمک کنند و اگر میخواهد او را نجات دهد، باید مراسم شمن ویژهای اجرا شود.