آنکاراجیات جیممانمار
Ankarajyathe Jimmanmar
پرَکشان آرزو دارد کارگردان شود او همسر و فرزندش را در روستا می گذارد و به کوچی می رود تا با دوستش کیچو دیدار کند که به باور او در صنعت نامی برای خود دست یافته است