خط داستانی
بکا، آدام و دختر ۵ سالهشان آسی یک خانواده کامل هستند تا اینکه یک حادثه تراژیک در جشن چهارم ژوئیه پدرشان را میکشد. در حال مبارزه با غم، بکا تصمیم میگیرد که باید از مزرعه خانوادگی و تمام یادهاش برود. او آسی را با پدربزرگش بن میگذارد و به دیدن دوستی از مدرسه به نام جون میرود. با بهترین نیت، جون به بکا حواسپرتیهای زیادی از زندگی خانوادگیاش پیشنهاد میدهد. با خشم از خدا و از دست دادن ایمان، بکا شروع به نوشیدن و اتخاذ انتخابهای خود تخریبی میکند. سپس، پس از دستگیری بکا، بن تهدید میکند که آسی را نگه میدارد تا بکا به مسیر درست برگردد. یک برخورد تصادفی در ایستگاه اتوبوس با یک مسافر به بکا آنچه را که برای بازگرداندن ایمانش و reunite با خانوادهاش نیاز دارد، میدهد.