خط داستانی
روزی روزگاری مرد شجاعی به نام مایکل وجود داشت که از ترس خبر نداشت. همزمان، پرنسس ای Elisabeth با پدرش، پادشاه، در مجموعهای از چادرهای موقتی زندگی میکردند زیرا قلعهشان غیرسازگار با زندگی بود و توسط ارواح تسخیر شده بود و گنجش آن نفرین شده بود. اگر او بخواهد بفهمد ترس چیست، باید از این قلعه نفرینشده دیدن کند.