خط داستانی
دوازده سال انتظار. خیابان های بی شمار، خاطرات بی شمار بازگشت می یابد. او فکر می کرد می داند چه زمانی باید رها کند، اما برخی گذشته ها فراموش نمی شوند. هر گوشه، هر پژواک، هر نگاه گذرا او را به سمت بازگشت می کشاند… و گزینه ای که در پیش رو دارد چیست؟ نامه هایی که نوشت، مکان هایی که گرامی داشت، لحظاتی که در زمان منجمد شده بودند، همه او را دوباره می کشانند به رغم اینکه سعی دارد به جلو حرکت کند. آیا رها کردن پایان راه است؟ آیا داستان پایان یافته است؟ و آیا او وقتی از انتظار دست کشیده است، دوباره برمی گردد؟