روی کارلوس
Rui Carlos
در اواسط دهه ۱۹۸۰، در یک روز تابستانی، روی کارلوس و دوستانش ماراناو و تومانه از وقت آزاد خود در محله لذت میبرند، بین مسابقات فوتبال و بازیهای سرگرمکننده. روی کارلوس کفشهای کهنهاش را تعمیر میکند و به سمت همسایهشان، دنا اولیندا، میرود تا یک توپ فوتبال باارزش قرض بگیرد که او هر روز به او میسپارد. وقتی تیمها انتخاب میشوند و بازی آغاز میشود، وقفههای معمول محله پیش میآید: بازدید از سگ ماسکوت، وقفه برای ناهار و بازیهای خودجوش. اما وقتی توپ سوراخ میشود، روی کارلوس با مسئولیت و واقعیتهای بزرگ شدن روبرو میشود.