خط داستانی
رودولفو گرهرا، پدر سه دختر، یک صبح بیدار میشود و تصمیم میگیرد به سر کار نرود؛ او از بدرفتاری همسرش خسته شده است. در آن یک روز که روال خانواده شکسته میشود، رودولفو چشمانش را باز میکند و متوجه میشود که در خانه خود غریبهای کامل است. رودولفو میداند که در حال ریسک کردن شغلش است، با این حال هنوز وقت میگذارد تا تکههای پازل را کنار هم بگذارد و بسیاری از حقایق ناشناختهای را که در زندگی روزمرهاش وجود دارد، کشف کند.