خط داستانی
جان در منطقهای دورافتاده از اسکاتلند زندگی میکند. صنعت اصلی زمینکاری سیب زمینی است و جان کارگری است که برای برداشتها زندگی میکند؛ تمام زندگیاش همین است. او آرزوی خانه و خانوادهای دارد که نمیداند چگونه بسازد. جان نشانههای آشکاری از تجربهٔ فاجعههای ناشناخته در زندگیاش دارد، اما علتها برای بیننده پنهان است. در حالی که به سمت شهر در جادهای تاریک و ایزوله رانندگی میکند، با خودرویی که خاموش شده روبهرو میشود. او میبیند که لولهای از دود به خروجی متصل است و این به تصویر خودکشی منجر میشود. ناگهان، چراغهای جلو در جهت مخالف ظاهر میشوند و واکنش فوری جان پنهان میشود و او به جای اشتباه، جسد زن جوان را به اصطلاح به کارگاه در جنگل میبرد.