سپیدهدم
Dawn
ماریا شروع میکند به نشان دادن تمایل به تعلق یافتن به جایی دیگر: پوستش فلس میزند، ریشهها روی پاهایش پدیدار میشود و به صدای آب گوش میدهد — او در رویاهایش بودن به عنوان ماهی را میبیند. روزی دخترش با ناپدید شدن او روبهرو میشود و از طریق حافظه رفتارها و ملاقاتهایش با مادرش، توضیحی احتمالی برای فرار او بازسازی میکند.