خط داستانی
این اتفاق دوازده سال پیش افتاد: در یک سفر به ساحل، میشل مینرات ۳ ساله بدون هیچ ردی ناپدید شد. پس از جستجوی گسترده، فرض بر این بود که او در دریا غرق شده است. اما مادرش، استفانی، همیشه به پیدا کردن او ایمان داشت. شوهرش، توربن، به او توصیه میکند که کمک بگیرد، زیرا وسواس او خانواده کوچکشان را که با دختر دیگرشان، آنجلا، هنوز وجود دارد، نابود میکند. در حین کار در سوپرمارکت، استفانی دختری را میبیند که فکر میکند دختر بزرگش را شناسایی کرده است. او به طور مخفیانه او را دنبال میکند. وقتی پلیس وارد میشود، در نهایت مشخص میشود که او واقعاً میشل است که توسط مادر فعلیاش، روت، ربوده شده است و اکنون خانهای به خوبی محافظت شده به او ارائه میدهد. دنیایی نه تنها برای دختر که ناگهان نمیداند کجا تعلق دارد، بلکه برای دو خانواده به طور همزمان تغییرات زیادی ایجاد میشود و یک سفر احساسی با نتیجه نامشخص آغاز میشود.