هرگز به ونیس نرفتهایم
We've Never Been to Venice
تون مردی مسن از آلمان به فرزندش گرگا و دامادش ماشا سر میزند اگرچه هیچکس حرف نمیزند اما حادثهای ترسناک اتفاق افتاده است تا برای تسکین دردشان موقتا بهوان ازدواجشان میرود با هم به سفری میروند در جاده گرگا و ماشا حالتهای ناگوار تغییر میکنند آنها نسبت به هم پرخاشگرانه میشوند غمگین ناامید اما به هم نزدیکاند و در عین حال هر کدام در مسیر جداگانهایاند در این میان فاصله بین آنها بیشتر میشود در حالی که تون آنها را دور از خانه میبرد اما از آن چه اتفاق افتاده فاصله ای ندارد