خط داستانی
زندگی کلی زمانی به هم میریزد که او در بیمارستان بیدار میشود و تکههایی از حافظهاش را پس از یک تصادف اتومبیل به یاد میآورد. تنها چیزی که او مطمئن است این است که نزدیکترین افراد به او، همان کسانی هستند که او مطمئن نیست میتواند به آنها اعتماد کند: شریک تجاریاش، نزدیکترین دوستش و شوهرش، دن. آیا او میتواند قبل از اینکه دوباره آسیب ببیند، پاسخهایی که نیاز دارد را پیدا کند؟