خط داستانی
ترسی گسترده در سرزمین است: روزانه افراد ناپدید میشوند و اجسادشان با جراحات وحشیانه همراه با بریدگیهای دقیق نمایش داده میشود. افسانه «گرگنمای آلاریز» در سراسر سرزمین مانند آتشافروزی پخش میشود. وقتی باربارا با فروشنده سیار به نام مانوئل راماسانتا عاشق میشود، در ابتدا شیفته او میشود؛ اما به زودی نسبت به او شک میکند. چه بر سر خواهرش آمده است که پس از اینکه راماسانتا او را به شهر برده بود، به نظر میرسد که برای همیشه ناپدید شده است.