باد پشت
Tail Wind
کودک کُلّیو رویای سفر را در سر دارد. روزی با بیمبیم آشنا میشود که خود را نویسنده و مسافر بزرگ معرفی میکند. آن دو در یک باغ انگور کلبهای میسازند و در آنجا زندگی میکنند. آنها با افراد مختلفی آشنا میشوند و در معدن کار میکنند. زمان میگذرد. روزی کسی به کُلّیو میگوید که بیمبیم نویسنده نیست. او مبلمان را از یک مرکز اجتماعی محلی دزدیده است. بیمبیم رفته بود. کُلّیو به خانه برمیگردد و سعی میکند با سیگنال مخفیشان بیمبیم را صدا کند.