خط داستانی
تابستان فرا رسیده و مردم از خیابانهای سنگی و آفتابزده شهر فرار میکنند. پات و پاتاشون نیز خیابانهای خفهکننده را ترک کرده و تابستان را در روستا سپری میکنند. با دوربینی خانگی، آنها امیدوارند از طریق عکاسی درآمدی کسب کنند، هرچند تلاشهایشان چندان موفقیتآمیز نیست. به طور تصادفی، به مهمانخانهای متعلق به مادر هولدا برمیخورند. او به سرعت متوجه تلاش آنها برای فرار بدون پرداخت صورتحساب میشود و در حالی که پاتاشون مجبور به ماندن به عنوان وثیقه میشود، پات به دنبال کسب درآمد میرود. او در مسیر با حوادث ناخوشایند زیادی مواجه میشود، در حالی که پاتاشون تحت فشار قرار میگیرد تا با هولدا نامزد شود و در یک درگیری بین هولدا، دخترش گرته و دوستپسر گرته، اریک، گرفتار میشود.