خط داستانی
زنی تاجر و بی رحم به نام تریسی لنس پس از شنیدن اینکه پدرش جیک لنس سکته کرده است به خانه کودکیاش در تگزاس بازمیگردد. آنها سالها از هم جدا بودهاند و تریسی تنها برای به ارث بردن مال به تگزاس آمده و فکر میکند پدرش خواهد مرد. او نقشه میکشد تا ارثیهاش یعنی مزرعهٔ دستِ آسیبدیده را به توسعهدهندهای بیاخلاق بفروشد. پدرش میمیرد و پسرخواندهٔ شوهرش سِون دونوگال به او در کشف دوبارهٔ خود واقعیش کمک میکند.