خط داستانی
زمانی که آدریانا جوان دخترش را به دنیا میآورد، متوجه میشود که پدر بچهاش به او برنمیگردد؛ او در واقع یک خوشگذران به نام دیگو است. سالها میگذرد و آدریانا اکنون با شغل جدیدش در یک سالن آرایش خوشحال است، اما وقتی یک روز دیگو به سالن میآید، او آدریانا را میبیند و سعی میکند با او صحبت کند اما او سعی میکند خود را پنهان کند. او یک شب دیگر به دیدن او میآید اما او او را رد میکند؛ در همین حین، یکی از همکاران آدریانا، حسابدار ماریو فاببرینی...