خط داستانی
در یک قلعه در حال فروپاشی که در اطراف آن دریاچهای مرطوب و آینهای قرار دارد، رودریک آشر، مردی با اعصابی خراب و خواهر دوقلوی بیمار او، مادلین زندگی میکنند. داستان آنها توسط راوی نامشخصی که دوست دوران کودکی رودریک است، روایت میشود. وقتی مادلین به زودی میمیرد یا به نظر میرسد که مرده است، آنها بدن او را در قبر میگذارند. در یک شب طوفانی، صداهای "ترکیدن و پاره شدن" و یک "جیغ" از زیر زمین، رودریک را که در حال panic است متقاعد میکند که "ما او را زنده در قبر گذاشتهایم!" تصویر پوشیده و لاغر مادلین در درب اتاق مطالعه پر از کتاب رودریک ظاهر میشود و بر او میافتد و "در آخرین دردهای مرگبارش، او را به زمین میبرد و جسدی میسازد."