خط داستانی
علی بابا، یک نجار فقیر ترکی، متوجه میشود که غاری از دزدان که در کوههای اطراف خانهاش پنهان شده، با عبارت جادویی "کنار برو، کنجد" باز میشود. او که میفهمد غار پر از گنجهای دزدیده شده است، به اندازهای که میتواند حمل کند، طلا به خانه میبرد، اما برادر طمعکارش او را مجبور میکند تا محل غار را فاش کند. پس از ورود به غار، برادر علی بابا توسط دزدان کشته میشود. در همین حال، علی بابا عاشق موریانا، یک دختر برده میشود که مجبور به رقص در مهمانخانه محلی است و با آزاد کردن او، عشق و وفاداریاش را به دست میآورد. رهبر دزدان مشکوک میشود که علی بابا راز غار گنج را میداند و به شکل یک تاجر روغن به دیدن علی بابا میآید، در حالی که چهل دزدش در ظرفهای روغن پنهان شدهاند. وقتی موریانا دزدان را کشف میکند، ظرفها را با روغن داغ پر میکند و بدین ترتیب همه آنها را میکشد. علی بابا در نبرد با رئیس دزدان پیروز میشود و سپس با موریانا، دختر زیبا، ازدواج میکند.